امروز :
Skip to main content

جلد دوم کتاب ارشاد القلوب در فضیلت امیرالمؤمنین (ع) است، یعنی کل جلد دوم اختصاص به فضائل آن حضرت دارد، در آنجا در بخش جود حضرت، مرحوم دیلمی این حکایت را نقل کرده یک سال که امیرالمؤمنین (ع) به زیارت خانه خدا مشرف شده بود، مشغول طواف دور کعبه بود که دید یک عرب بادیه‌نشین دست به پرده کعبه آویخته و این گونه دعا می‌کند که «ای خدایی که هیچ مکانی از او خالی نیست، هیچ مکانی هم نمی‌تواند جای او را پر کند، به این اعرابی 4 هزار درهم عطا کن».

 حضرت نزدیک این شخص شد و به او گفت از خدا چه می‌خواهی؟ او نگاهی کرد و حضرت را نشناخت، گفت شما که هستید؟ حضرت خود را معرفی کرد و فرمود من علی‌بن‌ابیطالبم.

 این شخص همین که حضرت را شناخت، گفت حاجت من شمائید، من اگر شما را داشته باشم دیگر حاجتی ندارم، حضرت فرمود اما من شنیدم داشتی از خدا چیزی طلب می‌کردی، درخواستت چه بود؟

 این شخص گفت من 4 هزار درهم از خدا خواستم، حضرت فرمود چرا؟ گفت هزار درهم قرض دارم، با هزار درهم نیز می‌خواهم ازدواج کنم، هزار درهم را سرمایه زندگی کنم و هزار درهم هم برای خرید خانه می‌خواهم.

 حضرت فرمود پس اهل انصافی ای اعرابی، بی‌جهت از خدا این 4 هزار درهم را نخواستی، من الان دستم خالی است، اما اگر به مدینه بیایی می‌توانم در آنجا این مبلغ را به تو بدهم.

 این شخص از حضرت تشکر کرد و از یکدیگر جدا شدند، حضرت به سمت مدینه آمدند، آن عرب هم با فاصله‌ای چند روزه خودش را به مدینه رساند، او در کوچه‌های مدینه از مردم می‌پرسید چه کسی مرا به خانه امیرالمؤمنین (ع) راهنمایی می‌کند؟ از قضا با امام حسین (ع) مواجه شد که در سنین کودکی بودند، حضرت فرمود من شما را راهنمایی می‌کنم.

 این شخص عرض کرد شما چه کسی هستی، اسمت چیست؟ حضرت فرمود حسین هستم، گفت پدرت کیست؟ فرمود علی (ع)، گفت مادرت کیست؟ فرمود فاطمه (س)، گفت جدت کیست؟ فرمود پیامبر (ص)، گفت تو با این نسبی که داری همه دنیا و آخرت را برای خودت جمع کرده‌ای.

 امام حسین (ع) این اعرابی را تا درب منزل آورد، سپس این شخص به حضرت گفت به داخل خانه برو، به امیرالمؤمنین (ع) بگو آن اعرابی که چند روز پیش در مکه با هم صحبت داشتید به اینجا آمده است.

 امیرالمؤمنین (ع) به درب منزل آمد و این اعرابی را دید، از او استقبال کرد، سپس سلمان را صدا زد و فرمود برو باغی که پیامبر (ص) نخل‌های آن را با دستان مبارکش کاشته و به من هدیه کرده را بفروش و پولش را به اینجا بیاور، سلمان رفت و باغ را به 12 هزار درهم فروخت، درهم‌ها را آورد و به امیرالمؤمنین (ع) داد.

 امیرالمؤمنین (ع) 4 هزار درهم از این مبلغ را به این اعرابی دادند، 40 درهم نیز به‌عنوان نفقه راه به او دادند، خبر به فقرای مدینه رسید که علی (ع) باغش را فروخته و وضعش خوب شده است، بنابراین مقابل خانه حضرت صف کشیدند، حضرت هم مشت مشت از این درهم‌ها به دامان فقرا می‌ریخت تا اینکه درهم‌ها تمام شدند.

 امیرالمؤمنین (ع) وارد منزل شد، حضرت زهرا (س) وقتی شنیدند امیرالمؤمنین (ع) باغ را فروخته است، فرمودند علی جان باغ را فروختی، حضرت فرمود بله، ان‌شاءالله خیر دنیا و آخرت داشته باشد، حضرت زهرا (س) هم دعا کردند و فرمودند پس اگر اکنون پولی داری برای اهل خانه غذا بخر، در خانه غذایی نداریم و دو سه روز است که همگی گرسنه‌ایم.

 امیرالمؤمنین (ع) به بیرون از منزل رفتند که چیزی قرض کنند تا غذایی تهیه کنند، وقتی به بیرون از منزل رفتند، پیامبر (ص) وارد خانه شد و سراغ حضرت را گرفت، حضرت زهرا (س) فرمودند علی به بیرون از منزل رفته است، پیامبر (ص) 7 درهم به دست دخترشان دادند و فرمودند وقتی علی (ع) برگشت این را به او بده تا با آن غذایی تهیه کند.

 امیرالمؤمنین (ع) دوری در شهر زدند و به منزل برگشتند، معمولا این طور بود که رسول خدا (ص) از هر کجا می‌گذشت، بوی عطر حضرت در آنجا می‌پیچید و وقتی امیرالمؤمنین (ع) وارد منزل شدند، از بوی عطر احساس کردند که حتما پیامبر (ص) در آنجا بوده است.

 وی تصریح کرد: امیرالمؤمنین (ع) پرسید پیامبر (ص) اینجا بوده است؟ حضرت زهرا (س) فرمود بله، رسول خدا (ص) این 7 درهم را داد که شما با آن غذا تهیه کنید، امیرالمؤمنین (ع) به امام حسن (ع) فرمود بیا با هم برویم با این درهم‌ها غذایی تهیه کنیم، در راه دیدند فقیری نشسته و درخواست کمک می‌کند، حضرت وقتی این فقیر را دیدند به امام حسن (ع) فرمودند پسرم پول‌ها را به این فرد بده، او از ما محتاج‌تر است، ما می‌توانیم پولی از کسی قرض بگیریم.

 امام جمعه قزوین یادآور شد: آن‌ها پول‌ها را به این فقیر دادند و رفتند تا پولی از کسی قرض بگیرند، در راه دیدند یک عرب که زمام شتری در دست دارد، از راه رسید و گفت علی جان این شتر را از من می‌خری؟ امیرالمؤمنین (ع) فرمود من اکنون پولی ندارم، او گفت شتر را نسیه می‌فروشم و عجله‌ای هم برای پولش ندارم، حضرت فرمود قیمت آن چند است؟ گفت صد درهم، حضرت پذیرفت و به امام حسن (ع) فرمود زمام شتر را در دست بگیر تا برویم.

 نماینده ولی‌فقیه در استان قزوین اظهار کرد: جلوتر رفتند و عرب دیگری را دیدند، عرب به حضرت گفت این شتر را می‌فروشی؟ حضرت فرمود می‌خواهی شتر را چه کنی؟ او گفت می‌خواهم اولین جنگی که پیامبر (ص) در آن شرکت می‌کند، من هم با این شتر در آن جنگ شرکت کنم و حضرت را یاری کنم، حضرت فرمود اگر با این نیت می‌خواهی شتر را بخری، من رایگان آن را تقدیم تو می‌کنم.

 این فرد گفت نه من مجانی قبول نمی‌کنم، می‌خواهم شتر را از شما بخرم، حضرت پذیرفت، سپس این فرد از حضرت پرسید شما شتر را چند خریده‌اید؟ حضرت فرمود من صد درهم خریده‌ام، او گفت من آن را 170 درهم از شما می‌خرم، حضرت پذیرفت و به امام حسن (ع) فرمود شتر را بده و پول‌ها را بگیر.

 سپس به سراغ فروشنده اولیه شتر رفتند تا پول او را بپردازند، به سمت او رفتند، حضرت نقل می‌کند در جایی که فکرش را نمی‌کردم به پیامبر (ص) برخوردیم، حضرت تبسمی کردند و فرمودند علی جان! ظاهرا به دنبال فروشنده شتر می‌گردی تا پولش را بدهی. امیرالمؤمنین (ع) فرمود بله، پیامبر (ص) فرمود به‌دنبال او نگرد، آن عربی که شتر را به تو فروخت جبرئیل بود، عربی هم که شتر را از تو خرید میکائیل بود، درهم‌ها هم از جانب پروردگار بود، شتر هم از شتران بهشتی بود.

 این ماجرا امتحانی برای امیرالمؤمنین (ع) بود که حضرت مانند همه امتحانات سربلند و سرفراز از آن بیرون آمدند.